محمد مفيد مستوفى بافقى

179

جامع مفيدى ( فارسى )

ندارى ؟ غازى بيك بنابر آنكه ، شعر : كسى را كه دولت بگردد ز راه * به راهى شتابد كه افتد به چاه قسم به خاك پاى خسرو آفاق ياد نمود و در آن باب مبالغه بسرحد افراط رسانيد . در همان‌شب خواجه‌سرايى كه محرم حريم خاص وزير بود به عرض اشرف رسانيد كه مبلغ دوازده هزار تومان تبريزى در صناديق گذاشته با خود دارد . خسرو فريدون فرديگر از آن ممر چيزى نفرمود ، ليكن او را طلب داشته سخن بدگويان و حقيقت سلوك او با درويشان يزد اظهار فرمود ، بيت : برآورد سر مرد بسياردان * چنين گفت با خسرو كاردان مرا چون بود دامن از جرم پاك * ندارم ز خبث بدانديش باك هرچند خاطر انور خسرو سكندر تمكين از رهگذر او غبارآلود بود در آن وقت مصلحت در اظهار غبار نقار و سياست او نديده به همان مهم او را به جانب يزد روانه فرمودند و متعاقب از ملازمان سركار خاصه غضنفر بيك نام جوانى را كه اگر مردم ديده در شب تار روى او بديدى گمان بردى كه مگر صبح صادق از افق شرق طالع گشته و اگر ديدهء مردم در پردهء ظلام نظر بر عارض زيباى او افكندى پنداشتى كه آفتاب جهانتاب [ 149 ب ] از وراى حجاب ظاهر و لامع شدى ، رخسارى چون گل سيراب و خطى چون سنبل تر پرپيچ‌وتاب ، گوئى نقاش حكمت پردهء ابداع دايره‌اى از عنبر تر بر صفحهء عذارش كشيده يا به نزهت دهقان قدرت سبزهء دلگشاى از نواحى چشمهء حياتش دميده ، شعر : چوگان ز مشك بر مه تابان كشيده‌اى * مه را چو گوى در خم چوگان كشيده‌اى